می‌ناب، می‌ناوْ، میانِ آب، یا ((چشمام می‌سوزه مامان!))

برای شنیدن پادکست 38 دقیقه و 46 ثانیه ای می‌ناب بر روی دکمه پخش زیر کلیک نمایید.

 

میناب، می‌ناب… نامت دیگر فقط نام یک شهر نیست، نام لحظه‌ای‌ست که در آن، «انسان» باید دوباره از خودش بپرسد: ما چه شدیم که راهِ رفتن به مدرسه برای بعضی کودکان از مسیرِ مرگ عبور کرد؟ فاجعه، فقط ویرانیِ یک ساختمان نیست. فاجعه آن‌جاست که نظمی در جهان پدید می‌آید که در آن، کودک به عنوان «آینده» دیده نمی‌شود، بلکه به حاشیه‌ای قابلِ حذف تبدیل می‌شود و این، فقط یک خطای سیاسی یا نظامی نیست، این، ترک برداشتنِ خودِ معنای انسان است. مدرسه، فقط دیوار و نیمکت و تخته نیست. مدرسه یعنی اعتمادِ یک مادر به صبح، یعنی اطمینانِ یک پدر به بازگشت، یعنی اجازه‌دادنِ جهان به اینکه کودکی بی‌آنکه از آسمان بترسد، حروف را کنار هم بگذارد و برای زندگی، معنا بسازد. آن‌جا که مدرسه دیگر امن نیست، فقط جان‌ها گرفته نمی‌شوند، امکان‌ها کشته می‌شوند. فقط کودک نمی‌افتد، آینده بر زمین می‌افتد. فقط خون ریخته نمی‌شود، نسبتِ ما با انسان‌بودن، با شرم، با مسئولیت، و با دیگری، زیر آوار می‌ماند. میناب، دردِ تو فقط یک دردِ محلی نیست. تو آینه‌ای هستی که بشر اگر هنوز چیزی از وجدان در او باقی مانده باشد، باید بایستد و در آن نگاه کند. نه برای اینکه فقط گریه کند، بلکه برای اینکه ببیند وقتی جهان از کودک محافظت نمی‌کند، در حقیقت دیگر از چه چیزی محافظت می‌کند؟ بعضی رنج‌ها را نمی‌شود فقط گزارش کرد. باید در برابرشان مکث کرد. باید اجازه داد صورتِ ما را عوض کنند. باید گذاشت از ما چیزی بگیرند: توهمِ بی‌طرف‌بودن، توهم بی‌موضع بودن، عادتِ عبور کردن و آرامشِ دروغینی را که بر شانه‌ی فراموشی بنا شده است. چشم‌ها، آخرین سنگری هستند که تسخیر می‌شوند. و هنوز، تا وقتی کسی هست که از کنار این فاجعه فقط عبور نکند، تا وقتی کسی هست که نگذارد کودک به عدد تبدیل شود، تا وقتی کسی هست که سوگ را به بیداریِ وجدان بدل کند، همه‌چیز تمام نشده است. میناب، می‌ناب… تو امروز نه فقط نام یک شهر، که نام زخمی بر پیشانیِ انسانیتی که از خودش دور افتاده است. و شاید اکنون وظیفه فقط گریستن نباشد، وظیفه این باشد که بایستیم، روشن، انسانی و بی‌ابهام، در محکوم‌کردنِ آنان که به جانِ کودک، به حرمتِ مدرسه، و به امکانِ آینده تعرض می‌کنند. وظیفه این باشد که سکوت نکنیم در برابرِ مسببانی که می‌خواهند آینده را از یک سرزمین بگیرند و با هدف‌گرفتنِ کودکان، ریشه‌ی فردا را می‌زنند. زیرا آن‌جا که انسان نسبت به این فاجعه موضع نمی‌گیرد، فقط حقیقت را تنها نمی‌گذارد، خودِ انسان‌بودن را نیز ترک می‌کند. و شاید پرسش اکنون این این باشد که: در جهانی که آینده‌ی کودکان هدف گرفته شده، من انتخاب کرده‌ام منشأ چه چیزی باشم: تداومِ خاموشی، یا ایستادگیِ روشن؟

پیمایش به بالا