
اگر میدانستی به بعضی از مهمترین مقصدهای زندگیات میرسی -نه لزوماً آسان، نه بیهزینه،
فقط دیرتر- این روزها را چطور زندگی میکردی؟
آیا باز هم خودت را تا این حد به ترس، تعلیق، خبر، و فرسایش رها میکردی؟
آیا باز هم میگفتی:
«بگذار این روزهای خاص بگذرد، بعد شروع میکنم»؟
مؤثر نبودن این طور فکر کردن همینجاست:
این روزها «وقفه» نیستند. اینها هم زندگیاند. و خیلی وقتها، دقیقاً همین روزهای سخت، دارند تعیین میکنند که وقتی به آن مقصد رسیدی، چه کسی رسیده باشد.
آدمها فقط بعد از بحران ساخته نمیشوند، در دل بحران ساخته میشوند.
در همین روزها معلوم میشود چه چیزی را حفظ میکنی، چه چیزی را میفروشی، و چه چیزی را حتی در ناامنی هم حاضر نیستی از دست بدهی:
رابطههایت،
نظمِ درونیات،
انسجامت،
و تعهدت به ادامه دادن.
اگر این را ببینی که این فصل هم میگذرد، شاید بهجای متوقف کردن زندگی، شروع میکردی به زندگی کردنِ دقیقتر، آهستهتر، هوشیارتر، وفادارتر.
شاید بهتر میخوابیدی. شاید کمتر خودت را در خبرها گم میکردی. شاید یک مهارت را ادامه میدادی. شاید به یک نفر زنگ میزدی. شاید بدنت را فراموش نمیکردی.
شاید اجازه نمیدادی این روزها فقط از تو عبور کنند.
چون سؤال اصلی این نیست که «این روزها کی تمام میشوند؟»
سؤال اصلی این است که:
تا وقتی تمام نشدهاند، تو چطور زندگی میکنی؟
شاید بلوغ همین باشد:
اینکه ندانی آخرِ قصه دقیقاً چه میشود، اما انتخاب کنی این فصل را طوری زندگی کنی که وقتی به فردای روشنتر رسیدی، ببینی در تاریکی هم به بودنت، به تعهدت، و به زندگی وفادار ماندهای.