
جنگ، فقط برخوردِ موشک و بمب نیست.
جنگ، وقتی به زیرساخت میرسد، دیگر فقط چیزی را «نمیزند»، آینده را مختل میکند.
برق، آب، درمان، حملونقل، زنجیرهی غذا، داده، ارتباطات و امنیتِ روزمره، در جهانِ امروز به هم پیوستهاند، به همین دلیل، آسیب به زیرساخت، فقط یک انفجار در یک نقطه نیست، بلکه میتواند اثر دومینویی بر بخشهای دیگرِ زندگی بگذارد.
حقوق بینالملل بشردوستانه هم دقیقاً بر همین نکته تأکید میکند: «اشیای غیرنظامی، از جمله زیرساختهای غیرنظامی، اصولاً هدفِ مجازِ حمله نیستند و در مواردِ دوگانهکاربرد، فقط در صورت احراز کامل معیارهای هدفِ نظامی و با رعایت تناسب و احتیاط، حمله میتواند از منظر IHL بررسی شود.»
{ICRC، بر اساس اصول تمایز، تناسب و احتیاط در حقوق بینالملل بشردوستانه؛ نیز قواعد عرفی 7، 14 و 15}
اما تلختر از خودِ تخریب، چیزی است که تخریب آشکار میکند:
⁃یکی از بزرگترین تولید کنندگان فولاد در منطقه
⁃بلندترین پل هوایی منطقه
⁃مهمترین مرکز پژوهشی علوم زیستی غرب آسیا
⁃پیشروترین مرکز تحقیقات پزشکی
بله، در خلال جنگ و به «میانجی بمباران»، چیزهای پنهانشده و نادیدهگرفتهشده از سرزمینی که مدام «نفی» شده، عیان میشود. بسیاری از چیزها در یک سرزمین، تا وقتی کار میکنند، دیده نمیشوند.
اینکه از طریق نابودی یک سرزمین، ویژگیهای آن عیان میشود، «بسیار جالب و عبرت آموز» است.
پل، نیروگاه، شبکهی برق، مرکز درمان، آزمایشگاه، کارخانه، سامانهی حملونقل، انبار، دادهسنتر، و حتی مهارتِ مهندسان و نیروی انسانی، معمولاً در حاشیهی توجه میمانند.
ما چیزی را زمانی میبینیم که شکسته، خاموش یا تهدید شده است!
این فقط یک واقعیتِ فنی نیست؛ یک واقعیتِ روانی و اجتماعی هم هست.
ذهنِ انسان، بهطور معمول، «فقدان» را شدیدتر از «داشتن» تجربه میکند. ما این را در قالبِ «losses loom larger than gains» صورتبندی میکنیم:
رنجِ از دست دادن، معمولاً از لذتِ داشتنِ همان چیز، پررنگتر تجربه میشود. برای همین، جامعهای که نسبت به داشتههای اکنونش بیحس شده باشد، ممکن است تازه در لحظهی از دست رفتن بفهمد چه داشته است. نه چون آن دارایی قبلاً وجود نداشته، بلکه چون توجهِ جمعی از اکنون بریده و به جای مراقبت از امرِ زنده، در روایتهای دور، نمادهای بیهزینه، یا افتخاراتی که فقط در گذشته امن شدهاند، اسیر مانده است.
اینجاست که مسئله فقط جنگ نیست؛ مسئله، نسبتِ ما با اکنون است.
اینکه از طریق نابودی یک سرزمین، ویژگیهای آن عیان میشود، واقعیتی بسیار مهم به ما میگوید:
افکار عمومی گروگان بوده! گروگان نیرویی که مدام از طریق انواع ابزار و وسایل، افتخار را به گذشته منتقل کرده تا اکنون را خالی از هر نوع مراقبت و دفاعی کند.
اگر افتخار فقط در گذشته تعریف شود، اکنون خالی میشود. وقتی اکنون خالی شد، مراقبت و مسئولیت هم خالی میشود. و وقتی مراقبت و مسئولیت خالی شد، جامعه کمکم با داراییهای زندهی خودش بیگانه میشود:
نه آزمایشگاه را میبیند، نه صنعت را، نه حملونقل را، نه شبکهی درمان را، نه سرمایهی انسانی را، نه حتی شکنندگیِ چیزهایی را که هر روز زندگی را ممکن میکنند.
در چنین وضعی، تخریب فقط یک خسارتِ مادی نیست، یک افشاگری است:
افشا میکند که ما چه چیزهایی را دیر دیدهایم.
افشا میکند که آگاهی عمومی چطور میتواند گروگانِ روایتی شود که گذشته را مقدس میکند تا اکنون بیدفاع بماند.
افشا میکند که جامعه گاهی نه از «فقرِ دارایی»، بلکه از «فقرِ توجه» رنج میبرد.
افشا میکند که چطور چیزی به ما فروخته شده که ما متوجه نشدیم!
افشا میکند که چطور همه چیز را سفید و سیاه دیدیم و تبدیل به چیزی شدیم که فکر کردیم در حال مبارزه با آن هستیم.
و این ما را به یک پرسش بسیار جدی میرساند:
خط قرمز ما در این جنگ چیست؟
هر جنگی فقط با تعداد حملاتش سنجیده نمیشود، با نقطهای سنجیده میشود که از آنجا به بعد، وجدانِ عمومی باید بگوید: «دیگر نه.»
اگر هیچ خط قرمزی در ذهنِ ما نباشد، هر ضربهی تازه، فقط کمی بیشتر عادی میشود.
و عادیسازی، شاید خطرناکتر از خودِ ضربه باشد، چون پیش از آنکه زیرساخت فروبپاشد، حساسیتِ اخلاقی و سیاسیِ جامعه را فرسوده میکند.
امروز این پرسش دیگر انتزاعی نیست. از زمان آغاز این جنگ در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، اختلال در تنگهی هرمز، جهش قیمت نفت، فشار بر زنجیرههای تأمین و نگرانی از آسیبِ بیشتر به زیرساختها، نشان داده که جنگِ زیرساختی فقط مسئلهی یک جغرافیا نیست، اثرش به اقتصاد، غذا، انرژی و زندگیِ روزمره در مقیاس منطقهای و جهانی سرایت میکند. صندوق بینالمللی پول هم هشدار داده که شدت و مدتِ این جنگ، همراه با آسیب به زیرساخت و زنجیرهی تأمین، به معنای قیمتهای بالاتر و رشدِ کندتر است.
پس بلوغِ یک ملت فقط در تابآوریِ پس از ویرانی نیست، در توانِ دیدنِ ارزشِ آن چیزی است که هنوز ویران نشده.
وطندوستیِ پخته، نوستالژی نیست.
وطندوستیِ پخته، مراقبت از اکنون است.
یعنی پیش از آنکه چیزی نابود شود، بفهمیم چه بوده. یعنی پیش از آنکه خاموش شود، قدرِ روشنایی را بدانیم. یعنی پیش از آنکه فروبریزد، از آن دفاعِ اخلاقی، مدنی و آگاهانه کنیم. و یعنی اجازه ندهیم روایتِ جنگ، حسِ ما را نسبت به «امرِ حیاتی» کُند کند.
مسئله فقط این نیست که چه چیزی زده شده. مسئله این است که ما از چه لحظهای میگوییم:
این دیگر صرفاً جنگ نیست، این عبور از مرزی است که هزینهاش برای زندگی، برای مردم، برای آینده، از هر ادعای منفعتی بیشتر شده است.
بین «مسئولیتگرایی» و «پیامدگرایی» تمایزی عمیق وجود دارد.
پیامدگرایی چیزی شوم است که فرد و جامعه را خاموش، منفعل و آینده را خالی از هر امکانی میکند.
این را نگویید که «خب محکوم کنیم چه فایدهای دارد؟!» به وظیفه اخلاقی خودمان بیاندیشیم نه به پیامد کارمان که آیا فایده ای دارد یا نه و از دام «پیامدگرایی و فایدهگرایی» خارج شویم.
و شاید اکنون، پرسشهای اصلی همین باشد:
خط قرمز من در این جنگ چیست؟
در چه نقطهای دیگر متجاوز را محکوم میکنم؟
کدام بخشِ ایرانِ امروز را تا وقتی هست نمیبینم و ممکن است فقط در لحظهی فقدان بشناسم؟
و من، در مقیاسِ خودم و زندگیام، امروز از چه چیزی باید مراقبت کنم تا فردا تازه نفهمم چه داشتهام؟